دکتر ناهید یوسف زاده

پژوهشگر برتر استان: مردم تاجیکستان بیش از هموطنانم مرا می‌شناسند

نویسنده: فرزانه شهامت خراسان رضوی- خبرنگار همشهری
«صبح‌ها برای رسیدن به کلاس درس، 7 کیلومتر راه را پیاده می‌رفتم و عصر هم همین مسیر را پیاده برمی‌گشتم...

1394/09/01 «صبح‌ها برای رسیدن به کلاس درس، 7 کیلومتر راه را پیاده می‌رفتم و عصر هم همین مسیر را پیاده برمی‌گشتم. آن هم در سرمای استخوان سوز قوچان. این روزها، گاهی سخت‌تر و گاهی آسان‌تر، 10 سال تمام به طول انجامید.» این حرف‌ها را که می‌شنوی برایت یقین می‌شود که موفقیت، در آسایش به دست نمی‌آید. دکتر «ناهید یوسف‌زاده» که به قول خودش بیش از آنکه در ایران شناخته شده باشد؛ علاقه‌مندان به ادبیات فارسی در تاجیکستان او را می‌شناسند نیز از این قاعده مستثنی نیست.
می‌شد قرار ملاقات را در کلاس‌های دانشگاه فردوسی یا دانشگاه بین‌المللی امام رضا(ع) گذاشت؛ اما حضور در دبیرستانی که مدیریت آن را تنها به خاطر نزدیک بودن با دختران نوجوان پذیرفته است، نوید گفت‌وگوی صمیمانه‌تری را می‌داد. به دبیرستان حاتمی که می‌رسم بچه‌ها سرکلاس‌های درس هستند. چند دانش‌آموز با لباس‌های فرم قهوه ای وسط حیاط بزرگ مدرسه روی زمین نشسته‌اند و با هم درس می‌خوانند. خانم مدیر را در اتاق بزرگ و خلوتش ملاقات می‌کنم. همه تصورات احتمالی از گفت‌وگو با یک دانش آموخته ادبیات، آن هم کسی که 3 سال پیاپی به‌عنوان پژوهشگر برتر استان شناخته شده است، در همان دقایق نخست فرو می‌ریزد. خبری از انتخاب واژه‌های ثقیل فارسی و آهنگ کش‌داری که برخی شاعران و استادان ادبیات حتی در صحبت‌های روزمره‌شان انتخاب می‌کنند، نیست. او کاملا با روحیات جوانان، «زبان مخفی» و دخل و تصرف‌هایشان در زبان فارسی آشناست؛ نه تنها آشناست بلکه فهرست بلندبالایی از آنها را در تلفن همراهش ذخیره دارد. این موضوع، جدا از 13 کتاب در دست تألیف دکتر ناهیدیوسف ‌زاده، محور کار تحقیقاتی وی به شمار می‌رود. شاید همین به روز بودن‌ها یا به قول خودش‌ترفندهای تدریس و تلاش برای درک دانشجو کلاس‌های درسش را‌گاه به جمعیتی 2 برابر حد نصاب می‌رساند و مدت کلاس را بیش از زمان تعیین شده به درازا می‌کشاند.
زمان را به دهه 40 بازمی گرداند تا دفتر زندگی‌اش را از ابتدا ورق بزند: «متولد قوچان هستم، در خانواده ای 11 نفره به دنیا آمدم. پدرم معلم و درس خواندن بچه‌ها برایش یک اولویت بزرگ بود. مادرم هم با وجود مشغله‌های زندگی، دیپلمش را گرفت. ابتدایی تا دوم دبیرستان را در شهرمان خواندم؛ پس از تحصیل در دانشسرای مقدماتی، آموزگار شدم. 10 سال تمام را با همه مرارت‌ها و البته شیرینی‌هایش در روستاهای قوچان تدریس کردم. دوره ما، با انقلاب فرهنگی مقارن شده بود. برای بازگشایی دانشگاه لحظه شماری می‌کردم. با شرکت در نخستین کنکور، در مقطع کاردانی ادبیات فارسی دانشگاه آزاد مشهد پذیرفته شدم.»
روی صندلی‌اش جابه‌جا می‌شود و لبخند زنان ادامه می‌دهد: «کاردانی ما با الان خیلی فرق می‌کرد. 4 سال طول کشید و 185 واحد درسی را گذراندیم. کارشناسی را هم بلافاصله خواندم؛ نه به سادگی، بلکه با داشتن 2 فرزند خردسال و رفت و آمد دائمی بین قوچان و مشهد.»
ترجیع‌بند حرف‌هایش تشکر از کمک خانواده و همسرش است. وقتی از او می‌خواهم قدری عینی‌تر در مورد این حمایت‌ها بگوید خاطره ای را از دوره کارشناسی‌اش تعریف می‌کند: «یادم می‌آید ماه رمضان، من و همسرم سحریمان را بی سروصدا می‌خوردیم تا بچه‌ها بیدار نشوند. نمازمان را که می‌خواندیم به سمت مشهد راه می‌افتادیم. وقتی به دانشگاه می‌رسیدم هوا کاملا تاریک بود و کس دیگری، جز من و نگهبان آن جا نبود. تنها در نمازخانه می‌نشستم. گاهی از ترس قرآن را بغل می‌گرفتم، چشمم به پنجره بود تا کی هوا روشن و کلاس شروع می شود. شوهرم به قوچان بر می‌گشت و بچه‌ها را برای رفتن به مهد و مدرسه آماده می‌کرد بعد خودش به محل کارش در چناران می‌رفت و عصر هر‌3 نفرشان دنبالم می‌آمدند و با هم به خانه برمی‌گشتیم.»
ظرفیت کم دانشگاه‌ها در آن دوره را در عین سختی‌های پذیرش، فرصتی بزرگ می‌داند و می‌گوید: «سال 82 در مقطع ارشد دانشگاه پیام نور تهران پذیرفته شدم آن هم در شرایطی که فقط 6 نفر ظرفیت داشتند. رفت و آمد بین مشهد و تهران برایم طاقت فرسا بود برای همین درسم را رها کردم. با راهنمایی یکی از آشنایان متوجه پذیرش دانشگاه ملی تاجیکستان در رشته ادبیات فارسی شدم. معدل بالا و مقاله‌هایی که در آی اس آی داشتم باعث شد در این دانشگاه پذیرفته شوم.
دیگر نیازی به رفت و آمدهای دائمی نبود. در هر ترم یک ماه را در خوابگاه دانشگاه می‌گذراندم و ذهنم را روی کارهای درسی و پژوهشی متمرکز می‌کردم. باز هم پدر، همسر و نیز فرزندانم، که حالا به سنین جوانی رسیده بودند، پیوسته به ادامه این راه ترغیبم می‌کردند.»
از شرایط دانشگاه و سطح علمی اساتیدش که می‌پرسم از تصورات غلط می‌گوید و اینکه برخی‌ خیال می‌کنیم ایران، یگانه مهد زبان فارسی است و لابد استادان برجسته این زبان را تنها می‌شود در کشور ما پیدا کرد؛ در حالی که در تاجیکستان  استادان و علاقه‌مندان فراوانی به این زبان وجود دارد.
 حضور در سال‌های 2006 تا 2010 میلادی در این کشور باعث آشنایی نسبی وی با زبان روسی، تسلط بر زبان سریلیک و تألیف 14 جلد کتاب دو زبانه داستان‌های شاهنامه برای نوجوانان تاجیک شد. علاوه بر این‌ها، 8 جلد دیگر از کتاب‌های وی برای کودکان، نوجوانان و جوانان کشورمان نوشته شده است که آخرین آن با عنوان «ابراهیم، پدر برتر» شهریور امسال روانه بازار شد.
مشغله‌های مدیریت دبیرستان را باعث کند شدن روند کارهای پژوهشی‌اش می‌داند. وقتی با تعجب از علت پذیرفتن این مسئولیت می‌پرسم انگار که به نقطه دلخواهش در گفت‌وگو رسیده باشیم، از دغدغه‌هایش برای نسل امروز به‌خصوص دختران می‌گوید؛ از فرهنگ ایرانی- اسلامی کهنی که با آن کمابیش بیگانه‌اند؛ از برخی نگاه‌های سنتی به جامعه زنان و فرصت‌هایی که با وجود گذشت سال‌ها از انقلاب پرافتخار اسلامی، هنوز برای همه  برابر نیست.به‌عنوان کسی که ادبیات دینی را در دانشگاه تدریس می‌کند می‌گوید: «برخی دختران ما، معنی فرهنگ را درست متوجه نشده‌اند. به گمانشان پیروی از الگوهای زندگی غربی، مانند کنار گذاشتن حجاب و داشتن آرایش‌هایی که با فرهنگ ما بیگانه است؛ نشانه بافرهنگ بودن است. تلاش پیوسته برای زیبا به نظر رسیدن، آنها را از دیگر عرصه‌های ارزشمند زندگی دور نگه می‌دارد. البته ریشه این رفتارها را باید در کوتاهی خانواده‌ها، کم‌کاری رسانه‌های داخلی، پرکاری رسانه‌های غربی و کم بودن فرصت‌های جوان در جامعه جست‌وجو کرد.»
حرف پایانی او به دختران و زنانی که خواهان زندگی سالم و متعالی هستند، این است: «از محدودیت‌ها نترسید و برای هدف‌هایتان بی نهایت تلاش کنید.»

/ 0 نظر / 117 بازدید